Wednesday, August 8, 2007

WELCOME TO ALIREZA BLOG

چه زیباست بخاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن ای کاش می دانستی بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست
*****
آمدی، چه زیبا... گفتم دوستت دارم، چه صادقانه... پذیرفتی، چه فریبانه
آغوشم برایت باز شد، چه ابلهانه... با تو خوش بودم، چه کودکانه...
همه چیزم شدی، چه زود... به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی، چه ناجوانمردانه...
نیازمندت شدم، چه حقیرانه... واژه ی قریب خداحافظ به میان آمد، چه بی رحمانه...
و من سوختم، چه عاشقانه
ولی..... هنوزم دوستت دارم، غریبه




همیشه آنقدر ساده نرو و مگذار لااقل نگاهی به پشت سرت کن شاید کسی در پی تو میدود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد می زند...! و تو ... هیچ وقت او را ندیدی
*****
زندگی اجبار است... مرگ اختیار است... عشق یک بار است... جدایی دشوار است... ولی نفش کشیدن بی تو محال است





چشمانم را به این خیابان ساکت و بی انتها دوخته ام . من هنوز منتظر آن رهگذرم، اویی که چون گذر آب روان از چشمانم جاری شد و بذر غم را به رگهایم پاشید. در این سکوت سرد باد با درختان هم آوا زوزه می کشد، آسمان نیز رنگ ماتم گرفته است. گاه دیگر، بغض خاکستری اش را می شکند و چون باران سیل آسا اشک می ریزد.برگها زجه می زنند، گویی آنها با نگاهی پریشان، وهم غروبی را می نگرند، آنها می دانند که قلب من تنها به امید او می تپد، ولی من هنوز اشک را با خود زندانی کرده ام و این خیابان بی انتها با صدایی غمگین مرا به امید می خواند و من هنوز با هزاران امید به آن سر نا پیدای خیابان می نگرم. کاش لحظه ای باز آمدنت را از دور دست ها ببینم
*****
هیچ گاه آخرین نگاهت را فراموش نمی کنم، نگاهی سرشار از عشق، صمیمیت و محبت. امروز روزها از آن روز می گذرد ولی تو هرگز برنگشته ای. صدایت در گوشم زمزمه می شود و نگاهت در ذهنم مجسم ولی من تو را می خواهم نه خیالت را




من در این گوشه ویرانه به تنهایی خود می نگرم. مرا یاد کن که دیری است از خاطره ها رفته ام مرا به سوی خود بخوان.بگذار سخن بگویم که روزگاریست مهر خاموشی بر لب زده ام و در هیاهوی بی کسی گم گشته ام. دستانت را به دستانم بسپار که دلم هوای تو دارد. مرا به حال خود رها مکن. آخر شکسته بال پروازم. محتاجم، محتاج همراهی تو


*****
نمی دانم هنگام فراق و غربت بگریم یا بخندم ولی با اطمینان از فرسنگها فاصله ها به تو می گویم که عزیزم یادت همیشه در ذهن من خواهد ماند و تا همیشه دوستت دارم



آن کس که می گفت دوستتم دارد عاشق نبود که به شوق من آمده باشد، رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه میرفت. صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید: دوستت دارم

*****
در چشمانت چیست که مرا به سوی خود می کشد؟ در گرمی دستانت چیست که دستهایم آنها را می طلبد؟ در آیینه چشمهایم بنگر چه می بینی؟! آیا می بینی که تو را می بیند؟! صدای تپش قلبم را می شنوی که فریاد می زند... دوستت دارم


زمانی که فکر می کنی تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداره....
یکی یه گوشه دنیا هست که واسه دیدنت لحظه شماری می کنه

*****
گرمی دست هایت چیست که دستهایم آنها را می طلبد؟
در آینه چشم هایم بنگر چه می بینی؟
آیا می بینی که تو را می بیند؟
صدای طپش قلبم را می شنوی که فریاد میزند دوستت دارم؟
دوستت ندارم که بگویم دوستت دارم.دوستت دارم که بدانی دوستت دارم





EMAIL:ALIREZA278@GMAIL.COM